⭐💫کافه دل⭐💫

♥️پرسه های بی هدف❤️

⭐💫کافه دل⭐💫

♥️پرسه های بی هدف❤️

⭐💫کافه دل⭐💫

خدایا شکرت :)

آخرین مطالب
نویسندگان

۴ مطلب در دی ۱۴۰۴ ثبت شده است

حس میکنم اصحاف کهفه . بعد از مدت ها اومدم . بعد از مدت ها خواستم دوباره اینجا رو با ی محتوا های دیگ شروع کنم . شروع کردم به خوندن سنجش دو صفحه خوندم ولی از شانسم درد بدی دارم هم کمر هم دل هم پاها و یک حالت تهوع گرفتم ( خودتون دیگ بگیرید حرفمو ) . 

هر کاری کردم نشد زیاد بخونم هر کاری کردم نشد خلاصه کنم . جدیدا یوتیوب‌و نیما تکیدو خونم افتاده پایین . یکم چند تا کلیپ نیما تکیدو نگاه کردم ولی باز هم راضیم نکرد ولی خب بهتر از هیچیه . گوشیو برداشتم رفتم سراغ بازی ها اولی ، دومی ، سومی ، با ی بار باختن بازی هارو بستم . اومدم تو ذره بین .  بیان وبلاگ رو سرچ زدم اومدم اینجا . دیدم کسی نیست گفتم برم کامنتای چند سال و یک قرن پیش رو بخونم و پاک کنم ک ای کاش بدون خوندن پاک میکردم:) 

من چقدر مریضم ک وقتی میدونم حالم با ی چیزی ب فاک میره باز هم همون کار رو میکنم ! 

بعضی هاش خوندنش برام لذت بخش بود بعضی هاش شکنجه. 

دو سه تا صفحه یا هر چیزی  رو از کامنتا خوندم . دیدم چقدر مظلوم بودم :) . چقدر ساده بودم ک با این سادگیم چقدر بعضی هارو دوست داشتم و دلی پیام میدادم و اونا هم لطف کردن تر زدن ب من و من هم عین سادگی باز هم پیام میدادم . 

وقتی میخوندم دیدم چقدر ساده بودم ک چقدر عاشق درسا و یوری و جیوو و آیسو و شیوا و باران و تارا و هالزی ( اشتباه نکنین تارا و هالزی ، تارا و هالزی دیگ بودن رو میگم ) و آروین و چند تا دیگ رو و حدیث و هه ری و ..... رو دوست داشتمشون و تو بهترین جاهای قلبم بودن و همیشه قوت قلب و امید حرفام بودن . و الان متوجه میشم ک چقدر از این آدمایی ک گفتم چقدر بم آسیب زدن چقدر تر زدن ب این دوست داشتن و اذیت کردنم. وقتی کامنتارو خوندم منی ک الان هستم باز هم نفهمیدم ک چرا درسا اینکارو کرد و ب چ دلیلی . باز هم نفهمیدم و فهمیدم شاید منتظر بهانه ای بوده ک بیاد ناشناس تر بزنه به من و سادگیم . 

همیشه میگفتم چرا باید پارمیس بود کی بود باید وبشو ک همون میالنده رو بمن بده ( ک اینجا من حذفش کردم ولی چون برام مقدس بود ک هدیه گرفته بودم رو ی وب دیگ زده شد و اسمشو میالند زدم ک اسمش بمونه و اینم بگم لقبم آریانا رو هم از این دوست خوب گرفتم ) ک متحمل این حس ها بشم . همیشه کلنجار میرفتم با خودم ولی من ی آدمی ام ک نیمه پر لیوان رو میبینم. 

من همیشه این سوال رو میپرسم ک چرا و اینک چرا ب این بعضیا ازاین آدمایی ک گفتم اعتماد کردم .

وقتی کامنتا رو خوندم فهمیدم بعضیا چقدر خوبن و باید قدرشونو دونست :) .

اون موقع تنها مشکلم کنکور بود تنها آرزوم این بود ک اگ این مشکلم حل شه دیگ هیچ مشکلی ندارم ک الان فهمیدم همشون زرشک بود :) 

وقتی کامنتا رو میخوندم میدیم وقتی ب بعضیا راجب ازمون ، تست درصد و هر چیز و حس و حالم میگفتم ، چقدر آرومم میکردن و امید میدادن . 

فهمیدم چقدر امیر + و شیوا و اریک و اینارو یادمه ک چقدر کنکوری مراعات منو میکردن مخصوصا امیر + ( ک اینجا چون با گوشیم نمیتونم لینک وبشو بزارم ک بدونین کیو میگم ) .

فهمیدم ک چقدر اون روزا حالم بد بوده و میرفتم به وبشون و ب بهانه کنکور با نهایت احترام و محترمانه و ارزشی ک قائل میشدم ، حرف میزدم و چون درد این حس بد رو داشتم با هر جوابی ک میدادن من گیر میدادم یا همون ب قول بعضیا پاچه میگرفتم :) . 

من حالم خیلی بد بود ، تباه بود:) . نمیدونستم چرا وقتی میدونستم مجازی و وبلاگ و اینا راه حلش نیست باز هم اینکارو میکردم :) .

وقتی کامنتارو میخوندم میدیدم ک چقدر اریک دوست داشتنیه ، ک چقدر هه ری دوست خوبیه ، ک چقدر فرهان و تارایی ک میگم و هالزیی ک اون یکی مدنظرمه و فیرا و کتی دوستای خوبی برامنن و من دیگ ب هیچ دوستی نیاز ندارم . نمیدونم با چ منطقی این تفکر رو داشتم:) . نمیخوام حرفی بزنم حرف بد برسونه چون من اون منظورم نیس خودتون بگیرین:) .

وقتی داشتم دونه دونه میخوندم و حذف میکردم دیدم ک چقدر من از ته دل حرف میزدم و چقدر ب ازای حرفام بی توجهی گرفتم :) 

فهمیدم ک چقدر ب بهانه مشکلات ، تر میزدن ب بقیه !

اریک گوگولیمه وقتی کامنتاشو میخوندم دیدم ک تا الانم چقدر اریک خوبیع:) 

امیر + وقتی کامنت هاشونو میخوندم فهمیدم ک تا الان با وجود مشکلات باز هم امیر+ ئه ک هنوز هم فردی هستن ک نمیتونم شخص مفرد صدا بزنم:) 

 

ای کاش همینقدر آدم ها خوب میموندن 

ای کاش بدون تغییر بودن 

بدون رنگ عوض کردن 

از داداش رحمانی هم بگم ک دمش گرم ک باز هم هوامو داره:) 

 

من خیلی تباه بودم ن تباه اون مدلی ، تباه بودم:) .

که چقدر ساده بودم ک چقدر اعتماد کردم ک چقدر دوست داشتم 

همین دیروز ب یکی همینجوری رندوم پیام دادم ک دیدم نشناخته با من مشکل داره و حرفای ناجوری میزنه :) 

من آدم بشو نیستم میفهمین دیگ . تا خمر نه چیزه تا کمر فرو رفتم و میدونم چی ب چیه ولی باز هم کامنت میدم :) . 

نمیدونم فاز گنگ بودنه ، فاز چیه خدا میدونه :) 

 

من آسیب زیااد دیدم ، درد زیاد کشیدم ، توهین زیاد شنیدم ، همه رو دوست داشتم ب همه احترام گذاشتم ، همه رو با هر نوع تفکر و ... شون دوست داشتم و احترام گذاشتم و ب همه هم کمک کردم ..... ولی :) .

درسته تا الان هم اشتباه زیاد کردم :) ، درسته زیاد گفتم دیگ از این غلطا نمیکنم و سنگدل میشم و سگ میشم و پاچه میگیرم و منم مث خودشون با بی احترامی برخورد میکنم و بد جواب میدم و از اینا ، ولی نمیشه :) 

ذاتم سنگدلی و سگ و وحشی بودن و بی احترامی نیست :) 

ولی دیگ اعتمادم ب چوخ رفته  ، اینجوریم ک دیگ هر کسی دم از بودن و دوستی می‌زنه اینجوریه ک خب ی گوش ی دروازه :) 

 

ولی خب خیلی سعی کردم حالم خوب شه خیلی سعی کردم حداقل اون خنده بی دلیل و شادی بی دلیل هجده نوزده سالگی مو داشته باشم ، قبلا ها نازک نارنجی نبودم زود رنج نبودم ، قلبم تمیز بود ذهنم تمیز بود ، بچگی خودمو داشتم با کوچیکترین چیز ممکنم مثل دیونه ها میخندیدم ، عصبی نبودم بداخلاق نبودم حس تنفر نداشتم حس نفرت نداشتم ، ب کسی کینه نداشتم اشکام رازم بودن کسی اشکامو ندیده بودن کسی ابرو های اخمو و تو هم رفته مو ندیده بودن کسی لرزش دست و درد دستمو ندیده بودن تا حالا اینقدر با خودم درگیر نبودم.

بعضیا میگن مجازی رو باید ب ی ورمون بگیریم ولی نمیدونن آدمای پشتش واقعین . نمیدونن وقتی تصمیم اینو میگیرن که پا تو دنیای مجازی بزارن ، دارن وارد ی دنیای دیگ از آدما میشن ک واقعین .

 

چرا من همیشه دوست داشتم و حتی ب کوچیکترین رده سنی احترام میزاشتم و مراعات حالشونو میکردم ، اونا خیلی راحت تر میزدن ، اونم چرا ، چون مکشل داشتن و من فاقد از هر گونه مشکلی بودم لابد و حق هیچی نداشتم . 

 

چند تا سال درد ، بعد از درد کشیدن قبول شدم ، باورم نمیشد هیچ حسی ندارم باورم نمیشد ک تلاش هایی ک کردم نتیجه داد ، باورم نمیشد دانشگاهه باورم نمیشه ک ی خانم معلم عصبی و پر دردم :) 

 

من یک معلمم البته دانشجوشم :)

تو کارورزی همش دنبال این بودم ک من کیم و اینجا چیکار میکنم 

فهمیدم ت کلاس این پسرا ، پسرای منن :) 

عاشقشون بودم

دوستشون داشتم

چون اونا هم دوستم داشتن

میدونستم بزرگ شن فراموش می‌کنند مثل بعضیا 

ولی معلم کلاس اول بودن ی چیز دیگس:)

 

این همه حرف ت دلم گیر کرده بود نمیدونم تا کجا خوندین فقط خواستم بدونین چیا کشیدم ت این مدت :) 

الان دستام یخ پاهام یخ ، دل و کمرم درد ، مثل مار زیر پتو ت خودم میپیچم ، ناهار نخوردم و ضعف میرم ، و مثل بچه گریه میکنم و اشکامو پاک میکنم که چقدر درد داشتم ک چقدر زجر کشیدم ک چقدر اعتماد کردم و شکستم ک چقدر نابود شدم ک منی عاشق دانشگاه و درسا بودم پسرفت داشتم.

پسرفت نداشتم چون با همین سختیام خیلی چیزا یاد گرفتم 

اعتماد نکنم

دوست نداشته باشم

در عین اینک دوستون دارم ، زیاد اعتماد نکنم ( اینو نمیدونم چجوری بنویسم چون مغزم نمیدونه ) 

و از همه مهم تر دنبال هر چی نرم و خودمو از هر کثیفی پاک کنم و اسممو خودمو تمیز نگه دارم :) 

 

قراره ایجارو ی جای دیگ و یچیز دیگ کنم امیدوارم نت مثل قبل شه ک من بتونم چون بدون این من ب فیلتر شکن و .... نیاز دارم:) 

 

خلاصه این همه رو خودمم نمیدونم چجوری نوشتم ولی واقعا نوشتم دیگ و حس میکنم دارم میمیرم و چقدر پریودی مزخرفه :) 

 

و یادمه امیر + رو سر این :) دهنشونو سرویس کردم :) حیحیی 

 

خلاصه همین الانشم هممون خیلی در داریم وقتی مجازی میاییم هوای همو داشته باشیم ن اینک سر مشکلی ک داریم بیاییم اینجا حال بدمونو خالی کنیم 

این قدر زحمت میکشین نتو روشن میکنی سرچ می‌زنین و میاییم حداقل حالمونو با کار خوب ، حرف خوب و حس خوب ، خوب کنیم ن اینک بریم ب چند نفر مث من ی زخم زنیم:) 

 

و اینک چیز دیگ ، کنکور نزدیکه .چون خودم این لحظات رو گذروندم و قسم خوردم ک کمک کنم .

تا الان حتی ب ارشد کامپیوتر هم برنامه دادم :» و حتی بانکداری 🤗

و اینک اگ تکنیکی چیزی لازم داشتین و مشکل کنکوری داشتین بگین هر چی بفهمم و میدونم و میگم 🌹

 

خب خلاصه ممنون ک هر کسی ک تا الان دوست فهیمه مونده و هسته و ممنون ک با وجود اینک زخم هم زدین باز هم اسمی از من بردین .و راستی جناب Hr Hr هم خیلی لطف دارن و کامنتای خوبی میزارن .

و اینک دوستون دارم 

و قول میدم اول از ب خدا بعد خودم بعد ب شما ک دیگ آره :) 

 

و اینک تا اینجا بسه چون حس میکنم دارم کلا یخ میزنم و سعی کردم بدون اشتباه تایپی بنویسم دیگ چشمام اذیت شدن .

 

ممنون ک تا اینجا خوندین 

 

اینو یادم رفت

یادتونه قبلا ها ی پست گذاشتم ک پین هم زدم و اینا و همتون چیز میز گفتین و قرار شد درست کنم

حالم روال بیوفته و امتحان ها هم تموم شه میزارم🥰🌹🤗✨

 

 

ب قول نیما تکیدو 

عشقای خودمین خدافظ✨

  • ꜰᴀʜɪᴍᴇʜ ♪

عزیزم روبیکا فعلا کار نمیکنه 

ی ندایی از خودت بم بده 

  • ꜰᴀʜɪᴍᴇʜ ♪

اول از همه سلام

من قبلا ی گوشی داشتم بنا بر هر چیزی ک شاید میشه گفت شارژش مشکل پیدا کرد و ن شارژ نگه میداشت ن شارژ میشد . الان ی ماهی میشه که این دفعه خودم برای خودم ی گوشی نو خریدم.  البته من فقط گفتم گوشی میخوام شما ثبت بزنین من پولشو میدم فقط تنها چیزی ک برام مهم بود کارایی و سخت افزاریش بود دومی هم شارژش ک اینجا مدل اینا رو خودشون زدن . الان دوتا وسواس خیلی بدی گرفتم . یکی اینک سرعت تایپ و استرس تایپم زیاد رفته بالا ک اینجا امکان هر اشتباه پیام دادن زیاده چون هی حواسم ب شارژشه و ی چشمم به بالا گوشیه و ی چشمم ب کیبورد و اینجوری واقعا دهنم سرویس میشه و شده و دومی مورد هم اینک تا گوشی رو بردارم تموم حسم میره ب دوتا چیز . باتری یا همون شارژش و حافظش ک اینجا همش مواظبم چیز زیادی دانلود نکنم ک حافظش زیاد شه و برای شارژش هم وقتی ی پیامی چیزی میدم یا یکم باش یک فیلم یوتیوب میبینم چند درصد کم شده از عمر قلب منم کم میشه و هی استرس میگیرم ک چرا اینقدر کم شد و این حرفا.

فکرشو نمیکردم ک برای یک گوشی اینقدر استرس و وسواس بگیرم .

الان من موندم مشکل طبیعیه یا واقعا ب چیزایی ک ت ذهنمه ربط داره 

اول اینک اگ گالریم زیاد عکس و فیلم داشته باشه 

یا 

دوم اینک یکم زیاد بازی میکنم ( ی دو سه تا بازی ریختم برای این ک چون نت قطعه حوصلم سررفته بود ) 

یا 

سوم آهنگ داشتن 

یا 

چهارم ت سروش یه دو سه تا فیلم یوتیوب دیدن ؟ 

 

یا اینک وقتی گوشی رو میزارم بعد میبینم دو سه تا شارژ کم شده ، خود برنامه های گوشی شارژ میخورن و طبیعیه یا ....

 

واسه خودمم عجیبه ک چرا این مدلی شدم 

 

........................................................................

 

گفتم ک بخاطر درد هایی ک بدنم داره ظهر میخوابم درسته میدونم چهار بهمن ب صورت خیلی فشرده ک حتی ممکنه پنجشنبه و جمعه هم درگیرش بشیم امتحان داریم ولی می‌خوابم ک یکم انرژی بگیرم برای جناب سنجش و اخلاق و ورزش و بقیه درس ها . 

متاسفانه دختر داییم حدیث یک عفونت روده اینا گرفته و بستری شده و مامانش یا همون زن داییم نمیتونه تنهایی سرمشو و خود بچه رو کنترل کنه و شیفتی میریم . من الان فهمیدم که واسه بچه کوچیک لازم نیست من شب برم چون صبح هم برم برای من زحمت زیادی جز خود نگه داشتن حدیث نداره و اگ دارویی چیزی لازم باشه خود زن داییم میره . پس تصمیم گرفتم فقط صبح ها برم . الان هم باید سرویس کنم خودمو ک حداقل فصل هفدهم سنجش ک فصلی فوق العاده زیاد و ی کوچولو سخته رو بخونم یا نصفه کنم ک واسه فردا اذیت نشم و عذاب وجدان نگیرم ک وایی هیچی نخوندم . 

ولی خداییش از بیمارستان خیلی خوشم نمیاد ولی بخاطر این فنجکم میرم . 

..........................................

 

جدیدا حس میکنم خیلی بد خلق شدم. ن حوصله کسیو دارم ن اعصاب شنیدن حرفای بقیه . حس تنفر خیلی عمیقی ب همه دارم دلم میخواد هیچ کسیو نبینم هیچ کسیو نبخشم با هیچ کس حرف نزنم و نبینم

نمیدونم چرا اینجوری شدم 

 

خب دیگه این پست زیاد طولانی شد 

همینجا تمومش میکنم

ممنون ک تا اینجا خوندی

  • ꜰᴀʜɪᴍᴇʜ ♪

سلام 

ت این اوضاع هیچ حرفی ندارم 

حس نمیکردم سنجش اینقدر درس سختی باشه ، سخت نیست فقط استادش سخته و اذیت می‌کنه . درس اخلاق هم بدک نیست ولی خب .

ورزش هم لطف کرد استاد دوتا جزوه داده 

حس میکنم خیلی تنبل شدم یا زیادی بدنم درد می‌کنه و کوفتس . ان شاالله ی انرژی بگیرم تا آخر هفته یبار دیگ هم بخونم.

باورم نمیشه ترم پنج هم ب این زودی داره تموم میشه و میرم ترم شش. 

این ترم اولین کارورزی مو داشتم . همیشه آرزو داشتم ک برم کلاس اول اون هم پسرونه .... ک این کارورزی قسمتم شد رفتم . درسته سخت بود ولی بهترین حس بود ک با این فسقلی های حرف گوش نکن سرگرم بودم . کلی دعوا هم میکردیم همدیگه رو ولی اینقدر دمشون گرم بود ک باز هم مثل خنگولکای کوچولو خودشونو بغلم مینداختن و هی خانم خانم و خاله خاله صدام میزدن و از بغلم در نمیومدن . روز اول ی کوچولو ب من عطر داد خیلی برام باارزش هسته و همش ت این فکر بودم براشون ی هدیه کوچیک ببرم یا ی مبحثی از درساشونو با روش خودم یاد بدمشون ولی اینقدررر درگیر این ارائه ها بودم ک اصلا وقت پیدا نمیکردم و موند موند ک ترم تموم شد . 

ت مدرسه دوتا بچه فامیل دیدم ک هم فامیل من بود و پسر خواهر زاده زن عموم بود و هی بم میچسبید و بیرون نمیرفت و میگف تا نیایی من نمیرم و این حس چقدر برام باارزش بود . 

با وجود این همه دنگ و فنگ و سختی دلم نمیخواست تموم شه . هم مدرسه خفنی بود هم مدیرش خفن بود هم همکارا و هم خود معلم راهنما و خود استاد راهنما.

خلاصه خیلی خوب بود . الان همین دعواها رو اگ ت کلاس دخترونه میکردیم  مارو دخترا راهی دفتر میکردن 😂 ولی خداییش کی گفته پسر کوچولو ها ناناز و دلبر نیستند ک خودم ب چشمم دیدم و با وجود اینک درسته کنترلشون سخته ولی خیلی خوش میگذره . 

ای کاش میشد مجازی هم می شد امتحان ها ک بیشتر لحظات پایانی این ارم هم خوش میگذشت . 

خب حرف ک زیاده ولی من همیشه خستم و بدنم درد می‌کنه باید یک چکابی بدم ک دهنمو سرویس کرده . ن میتونم بخوابم ن کاری کنم ن چیزی .

 

و اینک خوشحالم ک دارمتون و دوستون دارم 

ب خیلی هاتون اعتماد کردم 

بعضی هاتون دم مرامتون گرم دو دستی گرفتین

بعضی هاتون هم نه .... ک این زخم زدین 

و یاد دادین ک بهتون هیچ وقت اعتماد نکنم و دیگ کثل قبل اون حوری ک دوستون داشتم دیگ نداشته باشم 

و هر چیزی از من دیدین بدی چیزی ، ب بزرگواری تون ببخشید.

خداحافظ 

یا ب قول خودم اودافظ

  • ꜰᴀʜɪᴍᴇʜ ♪